کد 1041 – 21/12/90
گفت زمان شاه هرروزم باحرص خوردن ازرژیم سپری می شدوشب سرم راباهزارغم روی بالش می گذاشتم تابالاخره یک شب به عالم خواب زدم بیخ گوش شاه وبلافاصله ازترسم بیدارشده وسرتاسربدنم یک نم عرق زده ودرشعف غوطه ورشدم که حداقل توانسته بودم بازدن یک ضربه به شاه دلم راخنک کنم اما
این روزهاحتی خواب راهم ازچشمانم ربوده اند تا نتوانم درخواب هم که شده یک سیلی ، مشتی ، لگدی ، تیپا ، یاحتی تلنگری نثاردیکتاتورحاضربنمایم ، ای لعنت به این بخت واقبال وشانس که سرتاسرعمرم را درحرص خوردن رقم زده .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر