۱۳۹۱/۰۲/۲۱

بدبختی

کد 1101 – 21/2/91

گفت توی بندما یک زندانی شرارتی بودکه ازروزاول آمدن به اوین سودای فرارداشت
نه اهل مخفی کاری وواهمه بودونه تصمیمش راازکسی پنهان می کرد
ازبس که گفته بودبالاخره فرارمی کنم ، ازسایرزندانیان گرفته تازندانبانها می گفتندسگی که پارس میکنه ، گازنمی گیره وازهمین باب ، حساسیتی بوجودنیاورده بود
زدویک روزصبح که مأمورهابرای آمارگیری آمدند به یکباره همه متوجه شدند که جاتره وبچه نیست
دوماه بعدکه طرف رادوباره به بندآوردند همه زندانی هااطرافش حلقه زدندواصراراصرارکه قصه راتعریف کن گفت :
اون شب ازهواخوری به بندبرنگشتم وتاریک که شد ازدیواروسیم خاردار گذشته وبابدووبایست ، دیواربه دیوارعبورتا بالاخره رسیدم به خیابان پشت آخرین دیوار
داشتم بغل خیابان به سمت جنوب میرفتم که یک پیکان رادیدم ، دست تکان داده ، ایستاد ، باچابکی سوارشدم وپیکان حرکت کرده ومستقیم مرابه انفرادی بردندوتازه فهمیدم آن خیابان رینگ داخل اوین بوده که درست پشت آخرین دیواربرای گشت ساخته شده است .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر