کد 1105 – 25/2/91
گفت درسلول باز ، چشم بندراازصورتم کشیدوهُلم دادداخل سلول ودررابست
بعدازآنکه گیج گیجم فروکش کردشروع به نگاه کردن اطرافم شدم ، هیچوقت سه طرف دیوارویکطرف درآهنی ویک نصفه دیواررااینهمه بخودم نزدیک ندیده بودم ، دودست که نیمه بازودرامتدادسینه ام قرارمیدادم کف دستام به دودیواردوطرف چسبیده بود وصورتم خیلی بادیوار روبروم فاصله نداشت
کف سلول بایک پتوی سربازی پوشانده ویک پتوی دیگه هم چندلاپیچیده شده وروی دهنه توالت فرنگی گذاشته شده بود
همینکه پتوراازتوالت برداشتم حالم بهم خورد ، چشمه توالت پرازمدفوع ، اعم ازخشک چسبیده به بدنه وتازه ی معلق درآن وسط ، درمنظرم قرارگرفت
آنقدربه درکوبیدم تابالاخره دربازوبافحش وناسزائی که نثارم می شدگفت : چه مرگته ؟
به توالت اشاره وخواستم سلولم راعوض کنه
گفت خدابیامرز ، این بهترین سلول 209 اوینه که به تودادیم
دررابست ورفت ومن چشم ازتوالت برداشته به دیواردوختم ودیوارنوشته ای نظرم رابخودجلب کرد
کسی روی دیوارسلول انفردای نوشته بود « امروزبعداز75 روزیک نوشابه خوردم »
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر