آقای X می گفت : آن روزهائیکه زندان هاهنوزبه حد امروز پُرازافرادسرشناس ومعروف نشده بود ، من که تاحدی معروف وسرشناس بودم بازداشت وبه یکی ازسلول های انفرادی 209 اوین واردم نمودند
خیلی نگذشت که درپوش آهنی از سوراخ دایره ای شکل روی دَر سلول کناررفته ودوچشم پیداوصاحبش ازمن پُرسید ، اتهامت چیه ؟
من که هنوزدرحالت بهت وسرگیجه اصل بازداشت بسرمی بردم واصلأنمیدانستم اتهامم چیست برای خالی نبوده عریضه به سائل گفتم « مادرزنم راگشته ام » اوهم باپوزخندی گفت « آره توبمیری » ودرپوش راانداخته ورفت
اول صبح فردادرپوش کناررفته ودوچشم دیگرنمایان وخطاب بمن پرسید ، باقری هستی ؟ گفتم ، نه ، درپوش رها وازسلول دورشد
خیلی نگذشت که مجددأدرپوش سوراخ روی درسلول کناررفت وازمن خواسته شدتاپُشت به دروروبه دیوارشوم
دربازوچشم بندی به کنارپاهایم پرتاب وباتغیرگفت : چشم بندرابزن به چشمهایت ومن چنین کردم
مراازسلول خارج وبه اتاقی نزدبازجوهدایت وعلی الظاهرروبروی اونشاندندم
بازجوگفت : چرادفعه اول بانگهبان نیامدی ؟
گفتم : آخه اوباقری رامی خواست ، من که باقری نیستم
ایشان باخنده ملیحی فرمودند ، آخه برای آنکه نگهبانان نفهمندتوچه کسی هستی اسم مستعاربرایت گذاشتیم
گفتم خُب بنده خدا می بایست من راهم درجریان اسم مستعارمی گذاشتیدتا سوتی داده نشود
گفت : خفه شو، نمی خوادبمادرس بدی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر