۱۳۹۰/۱۲/۰۴

لبخند تلخ بازجو

کد 1025 – 5/12/90
گفت : درطول دوره زندان انفرادی طی 2 نوبت ، همراه نگهبان مرابرای چندساعت به خارج بازداشتگاه فرستادندکه هردوهم برای حضوردرمراسم ختم بود ، یکی ختم پدرم ودیگری مراسم پسریرادرم که درحادثه رانندگی به رحمت خدارفته بود
روزی که مقابل بازجونشسته واودرحال سین وجیمم بودازاوفلسفه اینکه چرامتهمین رافقط برای ختم بستگان درجه یک اززندان بیرون می برید راپرسیدم واودرجواب گفت : توچه فکرمی کنی ؟
گفتم به نظرمن می خواهیدتافردزندانی برای رهائی چندساعته هم که شده مرگ یکی ازبستگانش راازخدابخواهد
اوچشم درچشمانم دوخت ، لبخندی به لبش نشست وهیچ نگفت .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر